چشم هايم را به آسماني که خدا در آن است دوخته ام و دستهای خسته ام را سوی او دراز کرده ام و از تو می خواهم که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی بیایی و مرا به سرزمين آب هاي نقره اي ، به سرزمين آرزوها ببری و امشب باز به گذشته مینگرم آنجا که در اوج نا امیدی سر راهم قرار گرفتی و با نگاهت قلب یخ بسته ام را گرما بخشیدی و امشب چون گذشته تمام حرفهایم برای توست آه...پس کي مي آيي چشمهای خسته ام انتظار آمدنت را می کشند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:32 توسط حمید |
روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زداي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:9 توسط حمید |
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت
ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، بمون!! گفتم: ديگه نه! گفتي: پس عاشق نبودي؟! سكوت کردم سكوت!!!! بزرگترين فريادم تو اون غروب عشق بود....... مي دانم مي دانم نشنيدي و تو در ميان اشكهايم وآخرين تپش هاي قلبم براي هميشه غرق شدي.... مي دونم! مي دونم!! تو دلتت به مـن خـنديدي ولــي من برات خيلي گريه كردم من چيزي رو از دست نداده بودم اين تو بودي كه خيلي چيزا را از دست دادی برگشتم تو را فراموشتت كنم ديدم تو اصلا نبودي كه فراموشتت كنم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 10:51 توسط حمید |
| ||||||